رضا قليخان هدايت

704

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ايضا فى المديح نگارينا بيار آن مى كه زو بوى بهار آيد * كه هنگام بهاران رفت و ما را مى به كار آيد سحرگاهان يكى عمدا سوى باغ و سوى صحرا * بيا بنگر كه چون از ابر گوهرها نثار آيد سپيديد ار نديدستى دهان پرآب و پرآتش * ببين آن ميغ را كايدون ز تيغ كوهسار آيد گهى بر روى گردون چون يكى سيمين سپر گردد * گهى بر گرد هامون چون يكى مشكين حصار آيد تو پندارى همىخواهد به سوگ شادمانى شد * كه گه نيلىنقاب و گاه ياقوتىخمار آيد نه بوى گل دگر روز از ميان گلستان خيزد * نه بانگ آب ديگر ره ز سوى آبشار آيد به چونين فصل و چونين ماه چونين روز چونين گه * كسى جاهل بود كاز ره سوى ما هوشيار آيد الا اى لعبت ساده بيار آن ساغر باده * كنون كان شاه آزاده به باده خواستار آيد هم در مديح حضرت شاهنشاه سلطان ناصر الدّين شاه ببوس آن لب اگر در لعل نوشينت شكر بايد * بگير آن زلف اگر در مار مشكينت قمر بايد نگيرى جز سر زلفش نبوسى جز لب سرخش * اگر بر مه زره خواهى ورت در مى شكر بايد اگر دل بهر او دارى برو فكر دگر دل كن * و گر جان بهر او خواهى تو را جانى دگر بايد دل اندر بند او بندد كسى كو درد دل جويد * سر اندر مهر او دارد كسى كش درد سر بايد بشوراند خم جعدش كسى كاشوب دل خواهد * بجنباند سر زلفش كسى كش مشك تر بايد همى منگر مگر جز سوى رخسار فروزانش * گرت از كاشغر تركى چو سرو كاشمر بايد